الفبا _استاد حمید امامی از مدرسان برجسته بیمه های زندگی تقریبا برای تمام اهالی صنعت بیمه چهره ای شناخته شده است. او برایمان داستانک هایی را به قلم خود ارسال کرده است تا با این بهانه در ترویج صنعت بیمه قدمی برداشته شود. 

با تشکر از او این مطالب به تدریج در کافه بیمه منتشر می شود . الفبا از مطالب مشابه که می تواند اهمیت صنعت بیمه را در افکار عمومی گسترش دهد استقبال می کند .

تصمیم بزرگ

مهرداد و نوید پسر خاله هستن . توی یه مدرسه درس میخونن توی یه مجتمع زندگی می کنن. مهرداد کلاس چهارم و نوید کلاس سومه .پدر مهرداد پلیس و پدر نوید پزشکه .

پسرخاله های قصه ما روزی یه ساعت دوچرخه سواری می کنن . مهرداد مسئول تهیه نان تو خانه است ؛ همیشه بعد از دوچرخه سواری یه دونه نون سنگگ گرم از سنگکی سر کوچه می گیره و برای مامانش میبره . آنها عاشق سرعت هستن. یه روز پنج شنبه با دوستاشون قرارمسابقه گذاشتن .

نقطه شروع درب خانه بود.پنج تا دوچرخه رنگ و وارنگ با بوق و سر وصدا شروع کردن به دوچرخه سواری . تندو تند … دادو فریاد… شاخ و شانه … من میبرم و من میبرم …. ولی مهرداد که عاشق سرعت بود سخت پا می زد ، تقریبا جلو افتاده بود . تمام کوچه و خیابونای اطراف رو چرخیدن. تو مسیر برگشت ؛ دوچرخه مهرداد با یه چیز تیز برخورد کرد. مهرداد نتونست دوچرخه اش رو کنترل کنه و به زمین پرت شد. تمام سرو صورت و دست و پاهاش خونی شده بود. بچه ها به اون رسیدن و دوچرخه ها رو یه گوشه انداختن و دورش جمع شدن . مهرداد بیهوش بود !؟ خیلی زود اورژانس خبردارشد و اون رو به بیمارستان رسوندند.

مهرداد چند ساعت تو اتاق عمل بود . نوید خیلی نگران، کنار بقیه خانواده منتظر باز شدن درب اتاق عمل بودن. وقتی مهرداد رو بیرون آوردن سرو دست و پاهاش باند پیچی شده بود.
مهرداد که از دیدن وضعیت خودش ترسیده بود تا چشمش به پدر ومادرش افتاد زد زیر گریه . اونا آرومش کردن و اشکش رو پاک کردن بعد به کمک پرستارا تو یکی از اتاقهای بیمارستان بستریش کردن .
چندروز بعد مهرداد با دست و پای گچ گرفته شده اومد خونه . چندوقت هم باید توی خانه می موند. معلم ودوستاش نوبتی میومدن و تو انجام تکالیف کمکش می کردن. بعد از مدتی مهرداد تونست به کمک عصا به مدرسه بره. یه روز پدر مهرداد به همراه پدر نوید برای تشکر از معلم و همکلاسیهای مهربون با دسته و گل و شیرینی به مدرسه رفتن . آقای پلیس و آقای دکتر هردو با لباس کارشون رفته بودن . بعد از حال و احوالپرسی آقای دکتر بوسیله ی یه فیلم آموزشی و با کمک معلم کلاس درمورد سیتم های مختلف بدن انسان صحبت کرد : سیستم گردش خون ، مفاصل ، سیستم اعصاب ، اسکلت بدن و بعد به بچه ها گفت : عزیزان من مدیریت تمام کارهای که اعضای بدن شما انجام میده بوسیله مغز شما کنترل میشه . این مغز درون یه جعبه محکم بنام جمجمه قرارداره . ما باید از اون مراقب کنیم .

شما با یه کلاه ایمنی براحتی می تونید شدت ضربه را در حادثه ها کم کنید. بچه ها به آقای دکتر قول دادن که همیشه از کلاه ایمنی استفاده کنن . آقای پلیس هم به همراه خودش تعدادی کارت آورده بود . ایشون از بچه ها دعوت کرد تا بعنوان دستیار پلیس در خانوادها باشن. اونها وظیفه داشتن تا به همه افراد اهمیت استفاده از کلاه و وسایل ایمنی رو یادآوری کنن و به پلیس های مهربان و عزیزمان کمک کنند. تا همه در جامعه ای سالم ودور از حوادث مربوط به دورچرخه و موتور و ماشینو… زندگی کنیم .
چند هفته بعد بچه ها با هم قرار مسابقه گذاشتن. ولی این بار یه تصمیم بزرگ گرفتن . اونها با هم قرارگذاشتن که: ” هرگز بدون کلاه ایمنی به دوچرخه خود سوار نشوند. “